1
00:00:00,020 --> 00:00:10,020
[:: فیلمولوژی با افتخار تقدیم میکند ::]
[ filmology.cc ]

2
00:01:31,520 --> 00:01:34,490
‫این یک داستان تماماً تخیلی است. نام تمامی شخصیت‌ها، سازمان‌ها و...
.‫ساختگی‌ است. ‫همچنین هیچ ارتباطی با هیچ رویدادی در دنیای واقعی ندارد

3
00:01:33,490 --> 00:01:35,810
‫مائومائو، معرفی می‌کنم.

4
00:01:35,810 --> 00:01:38,650
‫این‌ها ندیمه‌های جدیدی هستن که به کاخ یشم ملحق شدن.

5
00:01:38,650 --> 00:01:39,910
‫سه‌تاشون خواهرن.

6
00:01:40,750 --> 00:01:42,200
‫هاکو هستم.

7
00:01:42,200 --> 00:01:43,610
‫کوکو هستم.

8
00:01:43,610 --> 00:01:44,660
‫سِکیو هستم.

9
00:01:45,240 --> 00:01:47,160
‫عجیب شبیه همن.

10
00:01:47,990 --> 00:01:49,760
‫حالتون خوبه؟

11
00:01:49,760 --> 00:01:51,710
‫بله، خیلی وقته ندیدمتون.

12
00:01:53,170 --> 00:01:54,720
‫همدیگه رو می‌شناسین؟

13
00:01:54,720 --> 00:01:58,080
‫آره، همه‌مون همشهری هستیم و همدیگه رو می‌شناسیم.

14
00:01:58,080 --> 00:02:01,720
‫خواهر بزرگ‌ترشون، هاکو-سان، همسن بانو گیوکویوـه.

15
00:02:02,860 --> 00:02:06,060
‫پس همه ندیمه‌ها رو از همشهری‌های خودشن گلچین کردن.

16
00:02:06,060 --> 00:02:09,040
‫این‌طوری امنیتش هم بیشتره، مخصوصاً برای گیوکویو-ساما،

17
00:02:09,040 --> 00:02:10,980
‫که نزدیک بود کشته بشه.

18
00:02:11,630 --> 00:02:12,670
‫شما؟

19
00:02:13,210 --> 00:02:15,820
‫پیش‌مرگ غذا، مائومائو هستم، کوکو-ساما.

20
00:02:16,450 --> 00:02:18,740
‫من کوکو نیستم.

21
00:02:18,740 --> 00:02:21,370
‫عـــه؟ پس، سِکیو-ساما؟

22
00:02:21,760 --> 00:02:22,830
‫هاکو هستم.

23
00:02:27,510 --> 00:02:31,420
‫از الان به بعد، ما دستمال سرهایی به رنگ مرتبط با اسم‌هامون می‌بندیم،

24
00:02:31,420 --> 00:02:32,820
‫که بدونی کی هستیم.

25
00:02:32,820 --> 00:02:34,380
‫بله، متوجه شدم.

26
00:02:35,350 --> 00:02:37,660
‫اصلاً نمی‌دونم کی به کیه.

27
00:02:38,160 --> 00:02:40,640
‫خب، گمونم وقت برای آشنایی زیاده.

28
00:02:41,490 --> 00:02:43,680
‫مهم‌تر از اون...

29
00:02:43,680 --> 00:02:46,970
‫مائومائو! پاشو برگرد اتاقت!

30
00:02:47,240 --> 00:02:49,980
‫نه، همین‌جا توی انباری راحتم.

31
00:02:49,980 --> 00:02:53,080
‫تازه هونیان-ساما هم گفتن اینجا دیگه اتاق منه.

32
00:02:53,080 --> 00:02:55,440
‫می‌خوام همین‌طوری لذتشو ببرم!

33
00:02:55,440 --> 00:02:57,370
‫همچین چیزی شدنی نیست!

34
00:02:57,370 --> 00:02:59,690
‫شوخی رو زیادی جدی گرفتی!

35
00:03:00,670 --> 00:03:04,660
‫ولی، من که دیگه تمام بند و بساطمو آوردم تو انباری...

36
00:03:04,660 --> 00:03:08,160
‫داری روی ندیمه‌های جدید هم تأثیر بد می‌ذاری!

37
00:03:11,250 --> 00:03:14,080
‫هیچ معلومه شما دوتا دارین چیکار می‌کنین؟!

38
00:03:26,010 --> 00:03:29,980
‫قسمـت

39
00:03:26,010 --> 00:03:29,980
قسمـت

40
00:03:26,010 --> 00:03:29,980
34

41
00:03:26,010 --> 00:03:29,980
34

42
00:03:26,010 --> 00:03:29,980
داستان یک روح

43
00:03:26,010 --> 00:03:29,980
داستان یک روح

44
00:03:26,060 --> 00:03:30,310
‫عه‌وا عه‌وا، پس الان دیگه انباری شده لونه‌ی مائومائو؟

45
00:03:31,130 --> 00:03:33,060
‫هرطور دوست داری ازش استفاده کن.

46
00:03:33,840 --> 00:03:37,470
‫ولی لطفاً برای خوابیدن از اتاق خودت استفاده کن.

47
00:03:38,020 --> 00:03:39,030
‫متوجه شدم.

48
00:03:40,440 --> 00:03:42,450
‫واقعاً رئسای خوبی‌ان.

49
00:03:46,750 --> 00:03:48,460
‫با اومدن ندیمه‌های جدید،

50
00:03:48,460 --> 00:03:51,400
‫حجم کار هر نفر به‌شدت کم شد.

51
00:03:52,430 --> 00:03:58,340
‫باتوجه به بارداری گیوکویو-ساما، کاخ یشم الان
‫بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به نیروی بیشتر نیاز داره.

52
00:03:58,340 --> 00:04:01,340
‫نیروهای تازه‌نفس به کار میان، ولی...

53
00:04:02,160 --> 00:04:04,940
‫این کار برای ایجاد تعادل هم هست،

54
00:04:04,940 --> 00:04:09,240
‫چون کاخ همنشین لولان، یعنی لعل، نیروهای خیلی بیشتری داره.

55
00:04:11,410 --> 00:04:12,560
‫همگی خسته نباشین.

56
00:04:13,330 --> 00:04:15,310
‫خب، بااجازه برم انباری.

57
00:04:15,910 --> 00:04:17,350
‫عــــا، مائومائو!

58
00:04:18,440 --> 00:04:23,340
‫اینفا-سان، مائومائو-سان به‌جای اتاقش توی انباری زندگی می‌کنه؟

59
00:04:23,340 --> 00:04:26,570
‫راست می‌گه؟ حتی با اینکه ندیمه‌ی گیوکیو-ساماست؟

60
00:04:26,570 --> 00:04:30,290
‫نه، چیزه... هــه‌هــه...

61
00:04:42,620 --> 00:04:47,170
‫از اینکه اینفا-ساما منو از انباری می‌کشه بیرون خوشم نمیاد،

62
00:04:47,170 --> 00:04:49,890
‫ولی می‌دونم که این کارو از روی مهربونی انجام می‌ده.

63
00:04:49,890 --> 00:04:53,220
‫دلش می‌خواد که من زودتر با ندیمه‌های جدید صمیمی بشم.

64
00:04:53,220 --> 00:04:54,890
‫اینفا-ساما همیشه خیلی باملاحظه‌ست.

65
00:05:00,820 --> 00:05:03,490
‫ببخشید که همیشه خودخواهانه رفتار می‌کنم.

66
00:05:03,490 --> 00:05:05,450
‫اشکالی که نداره.

67
00:05:05,450 --> 00:05:08,510
‫می‌گم مائومائو. حتی یه ذره هم از کاری که کردی پشیمون نیستی؟

68
00:05:08,510 --> 00:05:10,290
‫عــه؟ معلومه که هستم.

69
00:05:10,290 --> 00:05:12,720
‫واقعاً؟ یعنی حس می‌کنی که دینی به من داری؟

70
00:05:12,720 --> 00:05:14,460
‫عــ ـ عه، بله کاملاً...

71
00:05:14,780 --> 00:05:16,170
‫دقیقاً!

72
00:05:16,490 --> 00:05:19,670
‫خب، اگه این‌طوره، امشب همراهم میای!

73
00:05:19,670 --> 00:05:20,280
‫عــه؟

74
00:05:20,280 --> 00:05:23,920
‫من و تو تنها کسایی هستیم که امشب وقت آزاد داریم.

75
00:05:24,250 --> 00:05:26,170
‫چی از این بهتر!

76
00:05:29,030 --> 00:05:30,540
‫گیرم انداخت...

77
00:05:35,880 --> 00:05:39,000
‫می‌گم، هونیان-ساما از این گردش شبانه‌مون خبر دارن؟

78
00:05:39,000 --> 00:05:42,020
‫نگران نباش بابا. اجازه‌ش رو گرفتم.

79
00:05:42,610 --> 00:05:44,720
‫ضلع شمالی کاخ اندرونی...

80
00:05:46,260 --> 00:05:49,410
‫فقط ساختمون‌های قدیمی باید این اطراف باشن.

81
00:05:51,950 --> 00:05:55,910
‫اوه! مائومائو، اینو این‌شکلی بذار روی سرت.

82
00:05:57,790 --> 00:05:59,210
‫گرمتون نمی‌شه؟

83
00:05:59,520 --> 00:06:01,790
‫نگران نباش، چشم‌به‌هم بزنی سرد می‌شه.

84
00:06:08,030 --> 00:06:08,960
‫رسیدیم.

85
00:06:13,910 --> 00:06:16,680
‫خوش اومدین. دو نفرتون بهمون ملحق می‌شین؟

86
00:06:17,050 --> 00:06:19,270
‫بله، خیلی ممنون.

87
00:06:19,760 --> 00:06:21,170
‫با تشکر.

88
00:06:21,170 --> 00:06:24,540
‫چراغ‌تون رو خاموش کنین، و به‌جاش این رو بگیرین.

89
00:06:28,790 --> 00:06:32,490
‫خوشگله، ولی برای بانوی دربار بودن زیادی پیره.

90
00:06:32,990 --> 00:06:34,700
‫خب، بفرمایین.

91
00:06:37,700 --> 00:06:41,460
‫از این محل در دوره‌ی امپراتور فقید استفاده می‌شد.

92
00:06:42,010 --> 00:06:45,530
‫نسبت به اون دوران، تعداد بانوان دربار خیلی کم‌تر شده.

93
00:06:47,720 --> 00:06:49,970
‫ولی برای موقعیت‌هایی مثل امشب، اینجا عالیه.

94
00:06:54,510 --> 00:06:56,890
‫یه جا پیدا کنین و بشینین.

95
00:07:02,770 --> 00:07:04,230
‫همه‌مون جمع شدیم.

96
00:07:05,430 --> 00:07:10,070
‫دوازده‌ نفر توی چنین روز گرمی، توی یه اتاق سربسته...

97
00:07:10,500 --> 00:07:14,780
‫دوستان، همه‌تون داستان‌هاتون رو آماده کردین؟

98
00:07:15,270 --> 00:07:20,290
‫بیاید امشب از سیزده داستان هولناک‌مون لذت ببریم.

99
00:07:20,840 --> 00:07:22,760
‫سیزده داستان؟

100
00:07:25,850 --> 00:07:27,920
‫و از اون‌موقع...

101
00:07:28,410 --> 00:07:30,670
‫هرشب، در خندق دروازه‌ی شمالی...

102
00:07:30,670 --> 00:07:33,560
‫می‌دیدن که خدمتکاری خودش رو بارها و بارها میندازه توی آب.

103
00:07:34,320 --> 00:07:38,200
‫وقتی یکی از بانوهای درباری که دلش به حالش سوخته بود،
‫رفت که روی آب گل پرپر کنه،

104
00:07:38,200 --> 00:07:40,730
‫از جایی صدایی شنید.

105
00:07:41,330 --> 00:07:44,000
‫و زمانی که برای پیداکردن منبع صدا به خندق زل زد...

106
00:07:44,000 --> 00:07:46,580
‫چهره‌ رنگ‌پریده‌ی دختر خدمتکار روی آب ظاهر شد...

107
00:07:46,580 --> 00:07:51,240
‫وقتی که اون ندیمه سعی کرد فرار کنه، یه‌دفعه چیزی پاش رو گرفت!

108
00:07:52,930 --> 00:07:56,270
‫دختر خدمتکار از آب بیرون اومد و گفت...

109
00:07:56,900 --> 00:08:01,740
‫«اون‌روز... کسی که من رو انداخت توی آب...

110
00:08:04,250 --> 00:08:06,380
‫تو بودی!»

111
00:08:09,850 --> 00:08:12,660
‫داستانش آشنا به‌نظر میاد.

112
00:08:13,950 --> 00:08:17,180
‫اینفا-ساما هم زود می‌ترسه هم ازشون لذت می‌بره.

113
00:08:22,020 --> 00:08:25,820
‫به‌نظر می‌رسه که توی این مراسم نوبتی داستان‌های ترسناک تعریف می‌کنن،

114
00:08:25,820 --> 00:08:29,270
‫و بعدش که داستانت تموم شد شمع رو فوت می‌کنی.

115
00:08:29,790 --> 00:08:34,040
‫هرچند، این داستان‌ها بیشتر شایعاتی‌ان
‫که توی کاخ اندرونی شنیده می‌شن.

116
00:08:34,040 --> 00:08:36,030
‫اون‌قدرها هم ترسناک نیستن.

117
00:08:39,670 --> 00:08:42,720
‫پیداکردن سرگرمی توی کاخ اندرونی سخته.

118
00:08:42,720 --> 00:08:45,690
‫مثل اینکه، صحبت‌کردن توی چنین شرایطی مجازه.

119
00:08:48,050 --> 00:08:49,530
‫شب بخیر!

120
00:08:49,530 --> 00:08:50,650
‫شیسویی.

121
00:08:50,650 --> 00:08:51,420
‫یه گاز می‌خوای‌؟

122
00:08:51,710 --> 00:08:52,600
‫ممنون.

123
00:08:58,060 --> 00:08:59,150
‫خب.

124
00:09:00,250 --> 00:09:03,640
‫این داستان مربوط به زادگاه منه.

125
00:09:05,180 --> 00:09:07,250
‫نزدیک روستا، یه جنگل بود،

126
00:09:07,250 --> 00:09:10,660
‫که همیشه به روستایی‌ها گفته می‌شد واردش نشن.

127
00:09:11,220 --> 00:09:15,620
‫اگه کسی واردش بشه، نفرین می‌شه،
‫و شیاطین روحش رو می‌بلعن.

128
00:09:16,430 --> 00:09:21,460
‫ولی یه روز، کودکی این قانون رو شکست،

129
00:09:22,180 --> 00:09:24,500
‫اون سال، برداشت محصول کم بود.

130
00:09:24,500 --> 00:09:30,350
‫کودک این‌قدر گرسنگی کشیده بود، که به امید
‫پیداکردن غذا وارد جنگل شد.

131
00:09:32,890 --> 00:09:35,420
‫اون به مادرش گفت،

132
00:09:35,930 --> 00:09:40,580
‫«بذار یه راز خوب بهت بگم، توی اون جنگل غذاهای زیادی هست.»

133
00:09:41,810 --> 00:09:45,790
‫اما وقتی اهالی روستان فهمیدن که اون پا به جنگل گذاشته بود،

134
00:09:45,790 --> 00:09:48,190
‫پسرک و مادرش رو طرد کردن.

135
00:09:48,860 --> 00:09:54,030
‫اون دوتا، که حالا تنها بودن، هیچ غذایی برای
‫خوردن نداشتن و روزبه‌روز لاغرتر می‌شدن،

136
00:09:54,030 --> 00:09:56,860
‫اما باز هم هیچ‌کس بهشون کمکی نکرد.

137
00:09:58,120 --> 00:10:05,480
‫یک شب، کسی دید که نوری به خونه‌‌ی اون مادر و پسر وارد شد.

138
00:10:06,150 --> 00:10:11,000
‫صبح روز بعد، بزرگِ روستا خبر رو شنید و به دیدنشون رفت.

139
00:10:11,950 --> 00:10:16,210
‫کودک از دنیا رفته بود، و مادرش هم در آستانه‌ی مرگ بود.

140
00:10:17,230 --> 00:10:19,220
‫مادر به بزرگ روستا گفت،

141
00:10:20,490 --> 00:10:23,720
‫«بذار یه راز خوب بهت بگم.»

142
00:10:24,200 --> 00:10:27,740
‫اما در همون لحظه، مادر هم جون داد.

143
00:10:28,690 --> 00:10:32,620
‫درست لحظه‌ی مرگش، لبخند عجیبی روی لبش داشت.

144
00:10:33,580 --> 00:10:37,740
‫و این‌طور شد، که هیچ‌کس نفهمید اون سعی داشت چی بگه.

145
00:10:37,740 --> 00:10:41,020
‫مردم محلی هنوزم از اون جنگل می‌ترسن.

146
00:10:41,020 --> 00:10:44,660
‫هرکسی که وارد اونجا بشه، توی خونه‌ش مورد حمله‌ی یه شیطان قرار می‌گیره،

147
00:10:44,660 --> 00:10:47,230
‫و روحش بلعیده می‌شه.

148
00:10:50,490 --> 00:10:52,290
‫هـــوم، فهمیدم.

149
00:10:52,290 --> 00:10:54,290
‫چی رو فهمیدی؟

150
00:10:54,290 --> 00:10:55,770
‫بعداً بهت می‌گم.

151
00:10:57,930 --> 00:10:59,560
‫نمی‌دونم چرا خوابم گرفته.

152
00:11:00,040 --> 00:11:02,340
‫شاید چون آدمای زیادی توی این فضای تنگ جمع شدن.

153
00:11:02,340 --> 00:11:04,680
‫شایدم چون این‌قدر آدم دورم جمع شده سرگیجه گرفتم.

154
00:11:05,020 --> 00:11:06,720
‫بعدش نوبت توـه.

155
00:11:07,790 --> 00:11:09,130
‫چــــــشــــــم.

156
00:11:11,670 --> 00:11:16,260
‫این داستانی‌ـه از سرزمینی دوردست، در شرق خیلی دور.

157
00:11:18,100 --> 00:11:23,780
‫راهبی از کشوری بیگانه، مراسم تدفینی در سرزمینی دور رو تموم کرد.

158
00:11:23,780 --> 00:11:26,540
‫توی راه برگشتش یک‌دفعه متوجه شد خورشید غروب کرده.

159
00:11:27,410 --> 00:11:33,210
‫اطرافش رو بیشه‌های بلند احاطه کرده بود،
‫و از نزدیکی صدای سگ‌های وحشی رو می‌شنید.

160
00:11:33,980 --> 00:11:37,050
‫راهب می‌خواست هرطور شده از خطر نجات پیدا کنه، که ناگهان...

161
00:11:37,050 --> 00:11:39,550
‫خانه‌ای قدیمی در برابرش ظاهر شد.

162
00:11:42,120 --> 00:11:44,840
‫عذر می‌خوام که این موقع شب مزاحمتون می‌شم.

163
00:11:46,350 --> 00:11:48,700
‫چه اتفاقی افتاده جناب؟

164
00:11:48,700 --> 00:11:52,080
‫می‌خواستم از کوهستان رد بشم، اما به تاریکی خوردم.

165
00:11:52,080 --> 00:11:56,270
‫می‌تونم فقط برای یک شب این‌جا بمونم؟
‫کنج کپرتون هم کفایت می‌کنه.

166
00:11:56,560 --> 00:12:00,570
‫وای... حتماً خیلی خسته‌این.

167
00:12:02,290 --> 00:12:07,330
‫زن راهب رو به خونه آورد و بهش غذا و جای خواب داد.

168
00:12:08,090 --> 00:12:13,180
‫راهب بابت میزبانی صمیمانه‌ش قدردان بود، اما چیزی برای اینکه در ازاش بده نداشت.

169
00:12:13,180 --> 00:12:17,040
‫برای همین با خودش گفت، حداقل می‌تونه براش دعا بخونه.

170
00:12:23,010 --> 00:12:24,590
‫صدای زنگه...؟

171
00:12:25,370 --> 00:12:31,220
‫نه، مثل صدای یه زنگه، اما این... صدای یه آدمه؟

172
00:12:31,620 --> 00:12:34,420
‫بعد می‌خوای چیکار کنی؟

173
00:12:34,420 --> 00:12:36,480
‫هیچی. مشکلی نیست.

174
00:12:36,480 --> 00:12:41,070
‫نمی‌تونی همچین کاری بکنی. من نمی‌خوام تنها بمونم.

175
00:12:41,480 --> 00:12:43,360
‫پس می‌خوای چیکار کنیم؟

176
00:12:43,960 --> 00:12:45,780
‫دیگه به حد خودم رسیدم.

177
00:12:47,000 --> 00:12:51,080
‫دارن بحث می‌کنن؟ دخالت کنم؟

178
00:12:51,360 --> 00:12:55,350
‫نه، یه حسی بهم می‌گه نباید همچین کاری بکنم، نباید دعا خوندنم رو متوقف کنم.

179
00:12:55,350 --> 00:12:57,400
‫بیا به جاش از اون راهب استفاده کنیم.

180
00:12:57,400 --> 00:12:58,920
‫تنها راه چاره همینه.

181
00:13:00,440 --> 00:13:03,490
‫خب... انجامش بدیم.

182
00:13:05,940 --> 00:13:08,580
‫کجاست... اون راهب؟

183
00:13:20,290 --> 00:13:21,820
‫فرار کرد؟

184
00:13:24,260 --> 00:13:26,780
‫این‌جا نیست... این‌جا نیست!

185
00:13:26,780 --> 00:13:30,380
‫باید پیداش کنم! وگرنه... من...

186
00:13:30,700 --> 00:13:35,210
‫من... به‌جاش تورو...

187
00:13:38,810 --> 00:13:44,180
‫راهب... تا وقتی که صدای جویدن متوقف شد به مناجات ادامه داد.

188
00:13:45,290 --> 00:13:49,120
‫وقتی ساکت شد، راهب به بیرون اومد.

189
00:13:50,010 --> 00:13:53,770
‫هیچ اثری از زوج جوان نبود، و به‌جاش...

190
00:13:54,860 --> 00:13:57,310
‫تنها چیزی که پیدا کرد بال‌های حشره بود.

191
00:13:57,790 --> 00:14:01,570
‫راهب دست‌هاش رو به‌هم قلاب کرد، و به راه افتاد...

192
00:14:02,580 --> 00:14:05,030
‫در حالی که تا طلوع به مناجات ادامه داد.

193
00:14:06,060 --> 00:14:10,530
‫چه خوب داستان می‌گه. انگار کلاً یه آدم دیگه‌ست.

194
00:14:11,720 --> 00:14:17,540
‫هوممم؟ صورتش از این زاویه...
‫یه‌طورایی به‌نظر آشنا میاد؟

195
00:14:20,030 --> 00:14:21,840
‫مائومائو، بعدی تویی.

196
00:14:21,840 --> 00:14:23,670
‫ها؟ آه راستی.

197
00:14:24,130 --> 00:14:26,180
‫در مورد چی حرف بزنم؟

198
00:14:27,870 --> 00:14:30,320
‫اینو از پدرخونده‌م شنیدم.

199
00:14:30,320 --> 00:14:33,620
‫شایعاتی بر این مبنا وجود داشت که روح‌های معلق توی گورستان دیده شده.

200
00:14:35,420 --> 00:14:40,770
‫چون موضوع مشکوکی بود، چند نفر از جوانان
‫برای تحقیق کردن داوطلب شدن.

201
00:14:42,040 --> 00:14:42,770
‫بعدش...

202
00:14:48,750 --> 00:14:53,740
‫فقط یه مرد دیگه از همون شهر بود که با یک مشعل حرکت می‌کرد.

203
00:14:55,810 --> 00:14:56,870
‫همین؟

204
00:14:57,160 --> 00:14:58,190
‫بله.

205
00:14:58,190 --> 00:15:02,710
‫مرد سارق گور بود. یه علاقه‌ی ناسالم به یه نفرین عجیب پیدا کرده بود،

206
00:15:02,710 --> 00:15:05,710
‫می‌رفت نبش قبر می‌کرد تا جنازه‌ها رو سلاخی کنه...

207
00:15:06,060 --> 00:15:08,820
‫و جیگرشون رو در بیاره چون معتقد بود برای درمان‌ــــ

208
00:15:08,820 --> 00:15:10,300
‫بسه دیگه!

209
00:15:11,490 --> 00:15:12,960
‫همین!

210
00:15:15,810 --> 00:15:18,000
‫بعدی شمایی اینفا-ساما.

211
00:15:18,000 --> 00:15:22,310
‫ها؟ آه... خب...

212
00:15:22,780 --> 00:15:25,930
‫یکی بود یکی نبود، یه مردی بود که...

213
00:15:25,930 --> 00:15:28,820
‫نه... شایدم پیرزن بود؟

214
00:15:29,140 --> 00:15:30,240
‫خب...

215
00:15:37,380 --> 00:15:39,720
‫خب، بعدی منم.

216
00:15:40,830 --> 00:15:45,590
‫راستی، اولش گف «سیزده داستان».

217
00:15:46,270 --> 00:15:49,980
‫اینجا فقط دوازده‌ نفریم، یعنی چی؟

218
00:15:49,980 --> 00:15:52,590
‫داستان مربوط به دوران امپراتور فقید هست.

219
00:15:53,020 --> 00:15:58,610
‫اون‌موقع کاخ اندرونی همیشه در حال بزرگ شدن بود و مدام بخش‌های جدید بهش اضافه می‌شد.

220
00:15:59,380 --> 00:16:00,830
‫به چه دلیل؟

221
00:16:01,600 --> 00:16:07,550
‫همچنین اون‌موقع، ملکه‌ی مادر اعظم، که به بانوی امپراتور
‫ نیز معروف بودن، قدرت خیلی زیادی داشتن.

222
00:16:07,550 --> 00:16:11,660
‫ایشون به دنبال دختری می‌گشتن که مطابق با سلیقه‌ی امپراتور فقید باشه.

223
00:16:14,050 --> 00:16:15,420
چی شده...؟

224
00:16:16,060 --> 00:16:21,250
‫امپراتور کم‌سن‌ترین دختران رو انتخاب می‌کردن،
‫و یکی بعد از دیگری بکارتشون رو می‌گرفتن.

225
00:16:22,150 --> 00:16:28,940
‫دخترها عمرشون رو توی کاخ می‌گذروندن،
‫و حق ترک کردن قصر رو نداشتن.

226
00:16:29,870 --> 00:16:33,760
‫یکی از این دختر‌ها... باردار شد.

227
00:16:34,370 --> 00:16:36,760
‫از امپراتور فقید درخواست کرد، اما...

228
00:16:37,560 --> 00:16:41,270
‫به اون دختر هیچوقت اجازه‌ی ترک کاخ اندرونی داده نشد.

229
00:16:41,610 --> 00:16:43,950
‫درست قبل از مرگش، گفت...

230
00:16:46,110 --> 00:16:48,830
‫«دفعه‌ی بعدی نوبت شماهاست!»

231
00:16:50,900 --> 00:16:51,820
‫مائومائو!

232
00:16:54,700 --> 00:16:57,280
‫پس بگو چرا داشتم سرگیجه می‌گرفتم!

233
00:16:57,280 --> 00:16:58,910
‫اینفا-ساما! شیسویی!

234
00:16:58,910 --> 00:17:01,870
‫زنای بیهوش رو بیارین نزدیک در یا پنجره‌ها.

235
00:17:02,220 --> 00:17:04,000
‫ها؟ چی شده؟

236
00:17:04,000 --> 00:17:10,050
‫یالا! دود آتش هوای اتاق بسته رو آلوده می‌کنه!

237
00:17:10,400 --> 00:17:12,150
‫بـ ـ باشه!

238
00:17:17,370 --> 00:17:19,480
‫خیلی طول کشید تا متوجه بشم.

239
00:17:21,890 --> 00:17:24,430
‫آه، فقط یکم دیگه مونده بود...

240
00:17:28,180 --> 00:17:29,900
‫اون بانوی دربار...

241
00:17:35,390 --> 00:17:40,180
‫عجب شبی بود. مدیر هم یهویی غیبش زد.

242
00:17:40,860 --> 00:17:42,040
‫مائومائو.

243
00:17:42,850 --> 00:17:44,280
‫تو همونی...؟

244
00:17:44,280 --> 00:17:46,250
‫یکی از آشناهامه.

245
00:17:46,610 --> 00:17:49,710
‫هی مائومائو. داستان یکم پیش در مورد چی بود؟

246
00:17:50,130 --> 00:17:51,180
‫داستان؟

247
00:17:51,180 --> 00:17:53,800
‫عه، همون داستان جنگل ممنوعه دیگه.

248
00:17:54,610 --> 00:17:55,340
‫آها.

249
00:17:56,120 --> 00:17:59,300
‫«جنگل ممنوعه» احتمالاً فقط یه خرافه‌ست.

250
00:17:59,300 --> 00:18:03,870
‫اما بعضی چیزا برای ممنوع شدن دلیلی دارن،
‫اینم حتماً یکی از همون‌ها بوده.

251
00:18:03,870 --> 00:18:04,970
‫ها؟

252
00:18:05,260 --> 00:18:09,940
‫جنگل‌ها پر از چیز خوردنی‌ان،
‫اما چیزهای غیر خوراکی هم توشون زیاده.

253
00:18:11,030 --> 00:18:16,780
‫اگه یکی از بیرون وارد جنگلی بشه، یه چیزی بخوره و مریض بشه،

254
00:18:17,420 --> 00:18:21,050
‫طبیعتاً حرف اینکه باید موقع خوردن خوراکی‌های جنگلی...

255
00:18:21,050 --> 00:18:22,780
‫احتیاط به خرج بدی، پخش می‌شه.

256
00:18:23,230 --> 00:18:27,330
‫و خب بعد از چندین سال، می‌تونه تبدیل به یه چیز «ممنوعه» بشه.

257
00:18:27,330 --> 00:18:29,790
‫بعد‌ها وقتی قحطی شروع شد،

258
00:18:30,060 --> 00:18:34,340
‫کسی دیگه نمی‌دونست چیو باید بخوره و چیو نباید بخوره.

259
00:18:34,970 --> 00:18:39,310
‫مادر و پسر توی اون داستان، به‌خاطر برداشت ناکافی گرسنه بودن.

260
00:18:39,310 --> 00:18:43,600
‫حتماً چون داشتن قانون‌شکنی می‌کردن، موقع
‫تاریک شدن هوا به جنگل می‌رفتن.

261
00:18:43,600 --> 00:18:47,850
‫دنبال غذا می‌گشتن و با فرا رسیدن شب به خونه برمی‌گشتن.

262
00:18:48,570 --> 00:18:52,640
‫نوعی قارچ هست که به قاچ نورماه معروفه.

263
00:18:53,010 --> 00:18:55,640
‫به‌نظر خیلی خوشمزه میان و شبیه به قارچ صدفن،

264
00:18:55,640 --> 00:18:58,110
‫اما سمی هستن و توی تاریکی می‌درخشن.

265
00:18:59,010 --> 00:19:02,920
‫اگه یه روستایی از دور کسی رو ببینه
‫که توی تاریکی داره این‌ قارچ‌ها رو حمل می‌کنه،

266
00:19:02,920 --> 00:19:05,120
‫احتمالاً شبیه روح معلق به‌نظر بیاد.

267
00:19:05,940 --> 00:19:12,000
‫سمش اونقدرها قوی نیست، اما اگه
‫توسط یه شخص گرسنه و ضعیف خورده بشه...

268
00:19:15,750 --> 00:19:20,000
‫مادر ممکنه موقع مرگ، سعی داشته بگه...

269
00:19:21,370 --> 00:19:25,220
‫توی جنگل قارچ‌‌های خوشمزه‌ای هست.

270
00:19:26,730 --> 00:19:31,140
‫برای اینکه به طریقی از روستایی‌هایی که ‫اون و
‫ پسرش رو به حال خودشون گذاشتن، انتقام بگیره.

271
00:19:31,750 --> 00:19:33,970
‫پس این بودش!

272
00:19:33,970 --> 00:19:35,880
‫اوهوم، الان فهمیدم!

273
00:19:35,880 --> 00:19:37,960
‫خب دیگه من از این طرف برم!

274
00:19:40,020 --> 00:19:43,780
‫ها. الان که داستانو فهمیدم دیگه اصلاً ترسناک نیست!

275
00:19:44,540 --> 00:19:47,990
‫شرط می‌بندم بقیه‌ی اون داستاناها هم همچین چیزی پشتشون بوده.

276
00:19:49,160 --> 00:19:51,460
‫والا... از کجا معلوم؟

277
00:19:51,460 --> 00:19:53,920
‫یه بارم که شده همراهیم کن!

278
00:19:56,180 --> 00:19:57,610
‫برگشتیم.

279
00:19:57,610 --> 00:20:00,610
‫آه، از چیزی که فکر می‌کردم زودتر اومدین.

280
00:20:00,610 --> 00:20:02,960
‫یه جریاناتی شد.

281
00:20:02,960 --> 00:20:04,680
‫وای... آره خب.

282
00:20:05,050 --> 00:20:08,740
‫وقتی مدیر جدیده، از این جریانا پیش میاد.

283
00:20:08,740 --> 00:20:10,180
‫مدیر جدید؟

284
00:20:10,180 --> 00:20:13,180
‫بانوی درباری که ترتیب این دورهمی‌ها رو می‌داد پارسال مرد.

285
00:20:13,180 --> 00:20:16,480
‫من یکم نگران بودم که امسال قراره کی مسئولش بشه.

286
00:20:16,480 --> 00:20:17,720
‫ها؟

287
00:20:17,720 --> 00:20:21,530
‫آدم خیلی مهربونی بود، به منم خیلی کمک کرد.

288
00:20:21,530 --> 00:20:24,490
‫فکر کنم هیچوقت از کاخ اندرونی بیرون نرفت.

289
00:20:24,960 --> 00:20:28,490
‫راستش... با امپراتور فقید رابطه داشت.

290
00:20:28,490 --> 00:20:31,700
‫گفت اون دورهمی‌ها تنها چیز جالب زندگیشه.

291
00:20:32,620 --> 00:20:37,840
‫اگه این مراسما درست سال بعد از مرگش تموم می‌شدن خیلی بد می‌شد.

292
00:20:38,420 --> 00:20:41,340
‫خوشحالم که یه نفر داره ادامه‌ش می‌ده.

293
00:20:43,830 --> 00:20:45,390
‫اون داستان...

294
00:20:47,810 --> 00:20:53,340
‫امپراتور کم‌سن‌ترین دختران رو انتخاب می‌کردن،
‫و یکی بعد از دیگری بکارتشون رو می‌گرفتن.

295
00:20:53,340 --> 00:20:57,360
‫دخترها عمرشون رو توی کاخ می‌گذروندن،
‫و حق ترک کردن قصر رو نداشتن.

296
00:20:59,020 --> 00:21:03,110
‫داستان اون بانوی دربار... تجربه‌ی خودش بود.

297
00:21:03,660 --> 00:21:07,520
‫یا یه شوخی توسط کسی بود که از جریان خبر داشت؟

298
00:21:10,590 --> 00:21:14,620
‫دنیا پر از چیزاییه که خوب نمی‌فهممشون.

299
00:21:15,540 --> 00:21:20,630
‫بیاید امشب از سیزده داستان هولناک‌مون لذت ببریم.

300
00:21:21,870 --> 00:21:27,640
‫به اضافه‌ی خودش، فقط دوازده‌نفر اون‌جا بودن.

301
00:21:28,100 --> 00:21:32,970
‫به هر حال... خوشحالم که خودمون سیزدهمین داستان روحی نشدیم.

302
00:21:33,430 --> 00:21:35,490
‫مـ ـ مائومائو...

303
00:21:35,490 --> 00:21:36,140
‫بله؟

304
00:21:36,600 --> 00:21:40,020
‫امشب... بیا با هم بخوابیم.

305
00:21:45,470 --> 00:21:50,580
‫جدای ترسناک بودن، شب گرم و خفه‌کننده‌ای هم شد.

306
00:21:51,740 --> 00:21:53,030
‫خفه شدم به‌‌خدا...

307
00:21:53,050 --> 00:22:03,050
مارا در اینستاگرام و تلگرام دنبال کنید
[@filmology_cc]

308
00:22:03,080 --> 00:22:15,080
[‫::‬ فیلمولـوژی | مرجع دانلود فیلم و سریال ::]
[ filmology.cc ]

309
00:23:45,110 --> 00:24:00,040
‫قسمت بعدی

310
00:23:57,120 --> 00:24:00,040
‫قسمـت

311
00:23:57,120 --> 00:24:00,040
قسمـت

312
00:23:57,120 --> 00:24:00,040
35

313
00:23:57,120 --> 00:24:00,040
35

314
00:23:57,120 --> 00:24:00,040
شکــــار

315
00:23:57,120 --> 00:24:00,040
شکــــار

316
00:23:57,160 --> 00:23:59,160
‫قسمت بعدی: «شکار»
